جاده را می شناسی ؟
مجازیست
اما وجود دارد
کمی سر بالایی
وپر از وسوسه های رفتن
بعد از سومین گردنه
اگر راه افتاده باشی
با تو حرف خواهد زد.
نمیدونم ناشری وجود دارد. تا این اندازه بیکار ،که در اینترنت دنبال وبلاکی
بگردد،شاید نوشته ای قابل چاپ در آن پیدا کند.
اگر چنین ناشری پیدا شد و اتفاقی هم به این نوشته رسید
بد نیست نگاهی به صفحات داخلی این وبلاک بیندازد .خدا را چه دیدی...
شاید.....
آهنگسازان و خواننذه ها هم همین طور...
آه داشت یادم می رفت
فیلم سازان محترم هم.......
هرگونه استفاده ی نوشتاری...شنیداری...وتصویری...
از نوشته های این وبلاک
با مجوز سیاه یا سپید نویسنده ی این سیاه مشق ها
مجاز خواهد بود.
لطفا" دلخور نشوید.
هر چند آنهایی که کمی وارد هستند،کارکرد تبصره ها را خوب می
دانند.
* توفان *
باد می آمد و بارانیم کرد
خواب دیدم، بیابانیم کرد
جاده هایی که گم گشت در باد
عابر از جنس حیرانیم کرد
آسمانی پر از دود اندوه
آنچنانی که می دانیم کرد
یک قبیله غزل بود و یک عشق
شاعری در پریشانیم کرد
کهکشانی غزل روی دستم
مانده، وقف نگهبانیم کرد
شوق سبزی که در سینه ام هست
کوچه گرد و خیابانیم کرد
شعرهایم مرا می فریبد
در خودم، شعر زندانیم کرد
باد می آمد و رودی از شن
خواب دیدم که بارانیم کرد.
| ادامه مطلب ... |
*پله های اداره حاجی *
حاجی می گفت :
کامپیوتر اداره ی ما
استخاره را
با چند زبان تفسیر می کند
قبل از این که حتی یک ریگ
به سمت شیطان پرتاب کند.
کبوترهای بام امامزاده عبداله
به گندم های وارداتی
ارادت خاصی دارند
این را حاجی می گفت
بعد از زیارت آخرش
وقتی کبوترها را به سیخ می کشید.
پله های اداره را گفته بود
با آب و گلاب
و مقدار کمی از مایعی
که اسمش را نمی دانم
شسته بودند
صبح وقتی هنوز موذن
روی اولین پله ایستاده بود
و بوی وسوسه ی کباب
ستاره ی صبح را به چشمک زدن
وا می داشت
*
آفتاب مگر حوصله اش سر می رود
که پشت سر هم
سراغ خانه ی اربابی را می گیرد
قسمت ما
یک دوجین
امن یجیب بود
و یک عالمه وسواس
در سایه سار
خانه ای که آفتاب را
نمی شناخت .
کاش مادرم
دعای ندبه را
با زن های همسایه
شیرواره نکرده بود.
***
دکتر فرهادی می گفت :
عشق و ساروج
و کبوتر خانه ای
که آنسوی آبادیست
و باغ های معلق بابل
حتی جاده ی ابریشم
گوشواره ایست از جنس زمان
افتاده
در اقیانوسی از باورهای قدیمی
وقتی
من و تو
و ما
از شیشه بت می سازیم
***
حاجی
فردا دوباره
چمدان هایش را می بندد
اداره
پله
و موذن
حاجی
چمدان هایت
چقدر
سنگین است.
زمستان 1379
| ادامه مطلب ... |
وقتی پالونها،و رنگ دو تا الاغ، مثل هم باشن!!!
عدالت اداری
با هزار سلا م و صلوات،از اداره کل فرهنگ و ارشاد،به یکی از بانک ها ،جهت دریافت وام،برای چاپ 2 رمان1مجموعه داستان و2مجموعه شعر،که سالها پیش مجوزش رااز وزارت فرهنگ و ارشاداسلامی گرفته بودم...معرفی شدم .
صبح زود ، شال و کلا ه کردم وبا یک پوشه پر از مدارکی که خواسته بودند،بیش از یکصد کیلو متر رانندگی کردم تا رسیدم به مرکز استان و بانک مربوطه...
مدیر مسؤل بانک،نامه اداره کل را که مزین به چندین و چند تبصره از چندین وزارتخانه شده بود ،خواند وبا تفرعن، مجوزها را زیر و کرد.
سپس چندین و چند هفت خوان جلوی پایم گذاشت و در آخر، در حالی که همچنان سر پا ایستاده بودم کاغذی را ،از روی میز به طرفم هول داد و با تحکم گفت:کامل بنویس کتابهایتان در باره جیست و دلایل نوشتن آنهارا هم دقیق توضیح بده...
پشت سرم را نگاه کردم تا ببینم گاوداری، دامداری و یا...برای گرفتن وام مراجعه کرده ...که دیدم نه... غیر از من وآقای مدیر، کسی درون اتاق نیست.
از عصبانیت میخواستم منفجر بشم...تو دلم جندتا فحش، نثارمدیر کل اداره کل کردم که به خیال خودش میخواسته در حقم خوبی بکند...وهمین باعث شد آرامشی به سراغم بیاید که انتظارش را نداشتم
خندیدم و کمی نگاهش کردم.بعد به آرامی ، اول نامه اداره کل ،سپس بقیه نامه ها را ،از روی میز بر داشتم واز آقای مدیر که چپ چپ نگاهم میکرد خداحافظی کردم.و با سرعت از اتاق ،از ساختمان،از شهر مرکز استان،واز هرچه ...خارج شدم.
* نشانی *
عشق، یک اتفاق پنهانی ست
ساده، اما رفیق حیرانی ست
آفتابی نهفته در باران
در فراسوی صبح بارانی ست
باور ساده ای ز روییدن
نیمه شب، در هوای توفانی ست
یک غزل، یک شکوفه، یک لبخند
رویش گل ، شکوه انسانی ست
عشق، دروازه ای به شهر نور
خود جهانی پر از چراغانی ست
گرمی آتشی که گل دارد
در شب برفی زمستانی ست
عاشقی ، خود نشانه ها دارد
مثل خطی به روی پیشانی ست
تابستان1375
| ادامه مطلب ... |
* کوچه مسافر شب *
یک نفر پشت در است
حلقه بر در کوبید
دست پر آبله اش را به تن کوچه کشید
و کسی از افق پنجره ای او را دید
جامه اش خاک آلود
کوله بارش همه هیچ
هرم تبدار نفس رنگ غروب
آخرین فرصت او تنگ غروب
کوچه انگار نبود
کوچه انگار نبود
او به آنسوی افق می نگریست
جاده ها پر خم و پیچ
یک کبوتر ز سر بام پرید
آسمان سربی بود
ناگهان صیهه کشید
ابرها گل کردند
ناودان
مثل شرابی که غزل می گوید
از سر بام رذیلانه چکید
بغض دیرینه ی یک مرد شکست
و شب از راه رسید
کوچه در ظلمت خود روح کسی را پیچید
و صدا مثل سکوت
تار نامرئی یک دغدغه را
بر فراز شبح کوچه تنید
هیچ کس باز دری را نگشود
هیج کس باز دری را نگشود
آسمان را دیدیم
ابرها را چیدیم
کوچه انگار هنوز
خواب آشفته ی شب را می دید
یک نفر گم شد و رفت
آسمان آبی شد
و کسی از افق پنجره انگار به شب می نگریست
کوچه یکباره گریست
کوچه یکباره گریست.
| ادامه مطلب ... |
(مه)
دیگه موسم، باد و بارونه
تو خیابونا، کس نمی مونه
اومده مهی ،که صمیمی نیس
میگه می روم، اما می مونه
انگارآسمون اومده پایین
سقف کوتاهش، مثل زندونه
تنگ و تاریکه با تو بودنش
انگاری شبو داره می شونه
تو شب گم، عاشقونه ها ش
شعر عا شقی ،کس نمی خونه
توی گل خونه، گل غزل میگه
تا میاد بیرون ،هیچ نمی دونه
گم شده بازم، یارصمیمی
توخودش، یه عمره که پنهونه
مجنونا همه، منگ شیشه ها
لیلی را ببین ، درب و داغونه
شیرینا همه، تلخ تلخ تلخ
فرهادا میگن،توی زندونه
یادشون به خیر ، یاد اون روزا
کوچه باغایی، که زمستونه
باغای گل ، سنگ و سیمانی
توی کوچه هامون فراوونه
کس نمی خونه ،شعر عا شقی
شهر شاعرا ،دل پریشونه
مه گرفته باز، خونه هامونا
میگن او هنوز، این جا مهمونه
مهمونی که خود،تازه گم شده
مهمونی که خود اهل ایرونه
| ادامه مطلب ... |
(یک قصه ناتمام)
شاعری که می گفت:
با شعر می توان پرید
آسمان را نمی شناخت
پرواز را نمی فهمید
با شعر نسبتی وارونه داشت....
...رودخانه
با آب هیچ نسبتی ندارد
مثل پریدن با پرواز
مثل شعر با شاعر....
آغاز
ابتدای هیچ چیز نیست...؟؟؟
مرد غیرتی
...مرده گفته بود
دوستامون میان
خودتو باید
صاف و صوف کنی...
دختره بازم
دست وپاش لرزید...
با خودش تا گفت:
دیگه بسمه....
مرده شلاقا
بالا برده بود ...
صبح زود که شد
زنه مرده بود...
...ای بابا هی...چرا حرف تو دهن آدم می زارین...؟با چه زبونی باید بگم که اینا هیچ ربطی به هم دیگه ندارن...چی ؟...اسماشون مثل همن...؟خوب باشن... تقصیر من چیه ؟ اونا برن اسماشونو عوض کنن...حرف سربالایی چیه..؟آخه به قیافه من میاد ...حرف سر بالایی بزنم...؟نا سلامتی...حالا ولش کن... فکرشو که می کنم می بینم انگار یه دستایی تو کار ه ...آره ..
اگه نه چرا هر موقع که من یه قصه ای می نویسم باید آدماش، شکل یه آدمای معروفی در بیان..نه... هرچی بگی من زیر بار نمیرم ... می دونم تنها قیافه هاشون نیست ...اسما شونم مثل همن.. برا همینه که میگم دستی تو کاره.....بازم که تو حرف خودتا می زنی...ریگ تو کفشت ..ریگ تو کفشته..چیه؟...اصلاتو می دونی من چند ساله ،کفش نمی پوشم...باشه...من چاکر شمام هستم..به جون خودت که از همه عزیزتری...هیچ غرض مرضی تو کار نیست ...شانس مام اینجوریه دیگه ...کارش نمیشه کرد...شمام سلام برسون...
| ادامه مطلب ... |
به همین سا د گی
مرد
که شلوارش
دو تا شد ...
(مادرش گفت)
زیر سرش بلند می شود و...
اما زن
باور نکرد.
حتی وقتی دل شکسته اش را
با یک چمدان خالی
زیر چراغ برق
به تماشا گذاشت.
| ادامه مطلب ... |
(آرامگاه یک نفر و نصفی یک شنبه ها ،وخاطره های ا ین خدا بیا مرز
سفرنا مه
...به ته دره داشت نزدیک می شد که صداشو شنیدم وبا فاصله ای چشم درچشمش دوختم .
او ن طورها هم که می گفتند بد قیافه نبود...بالبخندی ازجنس ...حالا یادم نیست، نگاهم کرد وبا زبانی که خوب می فهمیدم گفت:چرا همیشه فکرمی کردی من دنبالت می گشتم؟
فرصتی برای جواب دادن نبود ...کامیون با شدت به ته دره کوبیده شده بود ...
ومن و شوفر پیرکامیون ...تا سردخونه ی بهشت زهرا که تازه تا سیس شده بود آنقدر گرفتاری
دا شتیم که.. جواب دادن به حضرت عزراییل توش گم بود .
تا روزنامه چاپ شد و عکس جنازه های ما را توش انداختند و تا فامیلهای گم وگور ما روزنامه را دیدند و بعد از یه عمر تردید به سرد خونه ی بهشت زهرا
اومدند و ما را شناسایی کردن ...دیگه حتی خودمونم از یاد برده بودیم چه برسد به جواب دادن به ملک الموت ....
خدا رفتگان همه را بیامرزد ...
از در جنوبی بهشت زهرا که وارد می شید ...سمت راست سومین ردیف، زیر کاجهایی که حالا دیگه خیلی بزرگ شدن...اون وسطاش که رسیدید نزدیک ساختمانی که حالا فکر می کنم سا لن مرا سم شده با شه...ما راهم با فاتحه ای یاد کنید ...
البته خوب می دونیم که شبای جمعه همه تون به اندازه ی کا فی گرفتار هستید ...
روزا و شبای دیگه هم که با شه ممنون می شیم... ماییم و از دار دنیا همین یه وجب خاک که اونم اونطور که شنیدیم شهرداری براش آرزوهای دور و درازی دارد ...
حتما" از خودتون می پرسید اینا جه ربطی به سفر نامه دارد؟
تعجب نکنید. ما از قدیم ال ایام همین جوری بودیم یه خورده بفهمی نفهمی ...به قول اون قدیمی تر ها ، سیما قاطی...وندونم کار... سرنا را از سرگشادش
بزن و....خلاصه د ست و پا چلفتی....
ولی حوصله داشته باشید ...به جاهای خوبشم
مرسیم ...ولی یه مژده به شما بدم ...با توجه به اینکه ما مدت ها ست که دستمون از دار دنیا کوتاهه ... جون میدیم برا سفرنامه نوشتن ...چون نه دیگه می خواییم پز بدیم و منم منم بکنیم و نه با کسی رودر بایستی داریم.... نه از کسی خجا لت
می کشیم ونه به خاطر مصلحت ها، خیلی از کارا را ما ست ما لی میکنیم ...
پس بزنیدبریم .... اگه عمر شما به دنیا باشه و ما را هم تا یه مدتی نخوان جا بجا مون بکنن ..خیلی حرفا داریم که با هم بزنیم ....
نوشتن ازاما ...وخوندن ازشما ....
روزای یکشنبه را می گذاریم برای سفرنامه ...
مطمن باشید که با اظهار نظر شما نه تنها تنمون تو گورنمی لرزه ...که اون زیرها ، دور از چشم منکراتی ها ،شایدذوق زده کارهایی هم کردیم...
پس برا اینکه ما را هم ...
آره...نظراتونو برامون بفرستید ...
تا یک شنبه ها و دنباله ی کار ....خدا به داد شماها برسد...
1
بعداز اون همه سر و صدا و شیون و آه زاری،سکوتی ناگهانی وحشت زده ام کرد.
اون قسمت هایی از بدنم هم که متعلق به پیر مرده بود، شروع به لرزیدن کرد .یه جورایی با پیر مرد ه قاطی شده بودم.
| ادامه مطلب ... |
* سرباز و سنگر *
من گریه کردم با باران
وقتی بهار بود .
و پنجره ها خوشبختی را
باور می کردند
اگر مادرم می دانست
اعتقادش را
از دست می داد
و برادرهای کوچکم
خوشبختی را
من خسته ام مثل کوه
تشنه ام مثل دریا
و دلگیرم
مثل فاصله ی دریا و کوه
در سنگری که قبر من است
با تفنگی که از گلوله تهی ست
چه خواهم کرد
وقتی کرکس ها
پرواز را
دوست ندارند
و هم سنگرهایم
آتش فشان را
تو بگو
تو بگو
پاییز چندمین فصل سال است؟
من حتی نمی دانم
سینه های دختران بالغ
چه عطری دارد
و ویتنام بعد از جنگ چه خواهد کرد
اما مادرم
نمازش را
می خواند
و برادرهای کوچکم
به لباس های پسر همسایه
نگاه می کنند
سال 1350
| ادامه مطلب ... |
واین بار:
( بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران)
( روزی که شاه رفت )
1
...داشتم از پشت شیشه ی ویترین، به خانم نگاه می کردم که روبروی آینه ی قدی ایستاده بود و در حالی که آوازی را زیر لب زمزمه می کرد موهایش را شانه می زد.
بیرون آفتاب بود و باغ بزرگ، شاد مانه امواج نور را به رقص و ا می داشت.
اما من به آن صبح برفی فکر می کردم و اگر می توانستم حتما زار زار می گریستم.
زنگ خانه که به صدا در آمد خانم آرایشش را تمام کرده بود و مشغول لباس پوشیدن بود.
حتما آقا بود. با اینکه بیرون کار می کرد همیشه خیلی زود به خانه بر می گشت.
خانم با عجله از اتاق بیرون رفت.
صدای به هم خوردن در بود و بعد سکوت .........
2
...تا چشم کار می کرد بیا بان بود و تپه های کوچک، و بوته ها یی که همیشه فضا را عطر آگین می کردند.
با برادر ها یم نشسته بودیم و از همه جا صحبت می کردیم.
ریشه ها یمان در هم گره خورده بود. و احساس با هم بودن شوقی در رگ ها یمان جاری می کرد که نهایتی برآن متصور نبود .
3
صدایی از سمت باغ توجهم را جلب کرد.
پیرمرد باغبان، گلها را آب می داد.
گاه گاهی هم خم می شد و علفهای هرز را از میان چمنها و گلها می کند...
اولین بار که دید مش چهارده روز پیش بود. وقتی در بزرگ باغ را باز کرد .
اما انگار سالها بود که می شنا ختمش .وقتی خوب تو صورتش نگاه کردم چشمهای کوچک و صورت چروکیده اش خاطره هایی را در ذهنم زنده کرد .
4
...گوسفندها، در حالی که بره ها یشان دنبالشان بودند به سمت ما می آمدند.
صبح بود و هوا شفاف... چند سگ و یک الاغ همان طوری که مردی سوار آن بود ، پایین تپه ایستاده بودند.
سالها بود که این برنامه تکرار می شد . و ما که انگار به دیدن آنها عادت کرده بودیم همیشه صبح زود منتظر آمدنشان بودیم .
5
کلفت خانه برای تمیز کردن اتاق ها این ور و آن ور می رفت. اتاق را جارو کرد. رو میزی را مرتب نمود. شیشه های ویترین را تمیز کرد. به من هم نگاهی انداخت و از پله ها بالا رفت .
6
...صدایی از دور دست به گوش می رسید.
تا به حال چنین صدایی را نشنیده بودیم. حتی آن زمانهای دور که زمین در خود می لرزید. و آسمان با رعد و برق، همه ی جانوران وحشت زده را فراری می داد .
گوسفندها، وحشت زده هریک به سویی می دویدند و سگها پارس کنان، نزدیک مرد چوپان ایستاده بودند.
مرد چوپان نیز، نا باورانه به هر سویی چشم می دوخت .
7
در.ینگ ... درینگ ........صدای زنگ تلفن بود که در سالن می پیچید. کسی گوشی را برداشت.
صدایش را می شنیدم که می گفت : با آقا رفتند بیرون ........ باشه بهشون می گم ....... به محض اینکه فرصت بشه بهتون تلفن می کند و قرار می ذاره ....... نه مطمئن باشید .... بله خانم این روز ها یک کمی عصبانی هستند ..... والله چه عرض کنم .... مثل اینکه آقا بویی برده باشد ....... خداحافظ .......
بعد سکوت بود و صدای فواره ،که از پنجره درون اتاق می ریخت .
8
...کمی پایین تر از یکی از تپه ها، چند نفر از وسیله ای که با آن آمده بودند پیاده شدند.
یک نوع همبستگی عجیب بین خود و آنها که داشتند بالا می آمدند احساس می کردم.
خاطره هایی از سالهای دور که جوانتر بودم و کوچکتر تو ذهنم جابه جا می شد
چقدر دوست داشتم بلند می شدم و به استقبال آنها می رفتم .
9
صدای زنگ در بود که به گوش می رسید.
از پنجره، پیرمرد باغ دیده می شد که با عجله به سمت در می رفت.
در بزرگ باغ را باز کرد.
ماشین حامل آقا و خانم وارد باغ شد
خیابان محصور بین درختها و گلها را پشت سر گذاشت.
و زیر سایبانی که روبروی ساختمان بود توقف کرد
اول خانم و بعد آقا از ماشین پیاده شدند .
10
...صداها هر لحظه شدید تر می شد.
در گرد و خاکی که پایین تپه بلند شده بود چیزی دیده نمی شد .
کم کم از لا به لای گرد و غبار، جسم عظیم نارنجی رنگی را دیدم که به آهستگی از تپه بالا می آمد
حالا دیگر گوسفند ها جرات نزدیک شدن به آن حوالی را نداشتند
فقط گاه گاهی مرد چوپان را می دیدم که با حسرت به تپه ها ی پوشیده از گل و گیاه نگاه می کند .
11
آقا خیلی عصبانی بود
در حالی که لیوان مشروبی دستش بود رو به خانم کرد و گفت : خجالت نمی کشی زنیکه ....
خانم یک کمی رنگش پریده بود ولی سعی می کرد به روی خودش نیاورد
با طنازی به سمت آقا رفت.
دستش را روی شانه های آقا گذاشت و با ناز گفت : عزیزم مشروبت را بخور ....
آقا در حالی که مشروبش را مزه مزه می کرد از پله ها بالا رفت
خانم هم دنبالش راه افتاد
صدای قدم هایش را می شنیدم
بعد پچ پچ خفیفی در فضای اتاق پیچید که کم کم لا به لای صداهای دیگر محو می شد .
12
...سالها بود که خواب راحت را از من و دیگر برادر هایم گرفته بودند.
وقت و بی وقت، وسیله هایشان را راه می انداختند و با قساوت هر چه تمام تر،برادر هایم را قطعه قطعه می کردند و می فروختند. و با پولهایش، زیر آن درخت بلندی که از دور پیدا بود می نشستند و وحشیانه قهقهه می زدند.
اوایل خوشحال بودیم
چون فکر می کردیم از تنهایی و سکوت یکنواخت نجات پیدا کرده ایم . اما بعد وقتی آزارهایشان شروع شد آرزو می کردیم که ای کاش هرگز پایشان به آن حوالی نرسیده بود .
13
آقا ماشین را روشن کرد و از باغ بزرگ خارج شد.
تنها من می دانستم که کجا می رود.
چون شب پیش که با تلفن صحبت می کرد با یک زن قرار گذاشته بود که چند روزی به سفر بروند.
ولی خانم که برای بدرقه اش تا دم باغ رفته بود از جریان خبر نداشت
اما در ته دل خوشحال بود
این را از چشمهایش می شد فهمید
خانم به اتاق برگشت
پای تلفن نشست
گوشی را برداشت و شماره ای را گرفت
لحظه ای بعد، صدای خندیدن خانم بود .و خنده های مستانه ی مردی که از گوشی تلفن به گوش می رسید .
همیشه خشم و نفرت زیادی از شنیدن این خنده ها، اندامم را فرا می گرفت .
14
...برف زیادی همه جا را سفید کرده بود.
بادی که می وزید، سوز سردی داشت.
مدتها بود که احساس نا امنی می کردم .
انفجارهایی که انجام داده بودند. بین من و برادرهایم جدایی انداخته بود.
خیلی تلاش کرده بودم که خود را به برادرهایم نزدیک کنم
ولی امکان پذیر نبود .
هر لحظه فاصله ای که بین ما ایجاد شده بود زیاد تر می شد.
برادرهایم همه ناراحت بودند.
گریه می کردند.
چون می دانستند که دیر یا زود مرا به طور کلی از آنها جدا خواهند کرد. و بعد از قطعه قطعه کردن برای فروش خواهند فرستاد.
و از همه بدتر، در شکافی که بین من و برادرهایم به وجود آمده بود برف زیادی جمع شده بود که باعث سردی انداممان می شد.
15
چند روزی که آقا در مسافرت بود خانه حال و هوای دیگری داشت.
خانم، کلفت خانه را هم، به مرخصی فرستاده بود.
هنوز چند ساعتی از رفتن آقا نگذشته بود که یک مرد غریبه وارد اتاق شد که تا به حال ندیده بودمش .....
ولی وقتی بعد از نوشیدن مشروب با خانم شروع به خندیدن کردند صدای خنده اش برایم آشنا بود.
خیلی فکر کردم تا به یاد آوردم که این صدای خنده را از زیر آن درخت دور، بارها و بارها شنیده ام.
در این چند روز یک حرفهایی می زدند و یک کارهایی انجام می دادند که خجالت می کشم برای شما تعریف کنم...
بعد از چند روز وقتی که آقا آمد خانم اصلا حوصله نداشت .
16
...بین آن همه آدم که آنجا می آمدند و می رفتند . دو نفر بودند که بهشون انس گرفته بودم. و از وقتی که بین من و برادر هایم فاصله افتاده بود بیشتر نسبت به آنها احساس دل بستگی می کردم.
آنها روی وسیله های نارنجی رنگ کار می کردند. ولی معلوم بود که مجبور هستند و قصدشان اذیت و آزار ما نیست.
بیشتر وقتها، کارشان که تمام می شد نزدیک من می نشستند و با هم صحبت و شوخی می کردند.
اوایل چیزی از حرفهایشان سر در نمی آوردم. ولی کم کم متوجه می شدم که خیلی با هم رفیق هستند.
یکی از آنها نامزد داشت و قرار بود چند روز دیگر عروسی کند. از این بابت هم خیلی خوشحال بود.
من منظورشان را از ازدواج و این حرفها نمی فهمیدم. ولی متوجه شده بودم که باید موضوع مهمی باشد .
17
رفت و آمد زیاد بود. و صدای برخورد جامهای بلورین بر هم، از تمام فضای خانه به گوش می رسید.
مردها و زنها، در هم می لولیدند. می گفتند و می خندیدند .
پشت سر هم، ماشینهای رنگ و وارنگ وارد باغ بزرگ می شدند. و زنها و مردها با لباسهای عجیب و غریبشان ، از پله ها بالا می آمدند.
پیرمرد باغبان، دم به ساعت در باغ را باز می کرد و دوباره می بست.
اینطور که از صحبتهایشان متوجه شدم تازگی ها تعداد زیادی از برادرهایم را پس از قطعه قطعه کردن به فروش رسانیده بودند و این سور چرانی هم برای آن موفقیت بزرگ بود.
ساعتی از شب گذشته بود که ناگهان تمام چراغهای خانه خاموش شد. فکر کردم برق رفته است. اما نه .....
باغ بزرگ در روشنایی چراغها می درخشید.
در تاریکی اول، صدای پچ پچ بود و بعد کم کم، خندیدن با صدای بلند .........
بعد ناگهان قهقهه های مستانه تمام ساختمان را به لرزه در آورد. صدای خنده ها، درست شبیه صداهایی بود که از زیر آن درخت بزرگ دور دست، به گوش می رسید. نه اصلا این خود آن صداها بود که به جای زیر آن درخت در روشنایی روز، در تاریکی این خانه ی بزرگ و درندشت به آسمان بلند بود.
احساس خفقان می کردم. و در تاریکی دنبال روزنه ای بودم که خود را از شر این صداها ی وحشتناک نجات د هم. اما چاره ای نبود.
بارها و بارها شاهد این جلسات بودم.
باید کاری می کردم .
18
...چند روز می شد که هیچ کس آنجا نیامده بود.
برف زیاد و سرما نمی گذاشت که کسی از کوه بالا بیاید.
وسیله های نارنجی رنگ،همانطور زیر برف خوابیده بودند و ما خوشحال از اینکه آرامشی هر چند موقت، به دست آورده ایم غمگنانه فرا رسیدن فاجعه را لحظه شماری می کردیم.
در سکوتی که محوطه را فرا گرفته بود به خودم فکر می کردم و به برادرهایم که دیگر هیچ کدامشان حرف نمی زدند. و به اینکه دیر یا زود، از فاصله ای که بین من و آنها به وجود آمده بود استفاده می کنند و برای همیشه مرا از برادرهایم جدا می کنند. ......... و این پایان همه چیز بود.
چون هر کسی را که برده بودند، دیگر هرگز برنگشته بود.
بعد به شکافی که هر لحظه باز تر می شد نگاه کردم
19
آقا و یک نفر دیگر، روی کاناپه نشسته بودند و صحبت می کردند. و سیگارهایشان را پک می زدند.
بطری مشروبی که بهترین مارک خارجی بود روی عسلی پیش پایشان بود و لیوانهای دور نقره ای در دستهایشان ....
صورتهایشان گل انداخته بود. گل می گفتند و گل می شنیدند. خانم به مسافرت رفته بود. شاید آقا هم می دانست کجا رفته است. کلفت خانه به علت بیماری، چند روزی بود که سر کار نمی آمد آقا می گفت : بقیه سهام کارخانه را هم خریدم ............
و لیوانها را که روی عسلی بود از مشروب پر کرد.
مرد دیگر خنده ای کرد و از جا بلند شد. نزدیک ویترین آمد. بوی زننده ای می داد. نگاهی به من کرد و آقا را مخاطب قرار داد و گفت : عجب شفافه ...... چه لکه های ارغوانی قشنگی ...... آقا که مشروبش را می نوشید جواب داد : بهتر از این هم هست ...... تا هفته ی دیگر به بازار می رسد.
فهمیدم که از برادرهایم صحبت می کنند .
بغض گلویم را فشرد.
به اتفاق از پله ها بالا رفتند.
20
...بعد از چند روز که به آرامش گذشته بود دوباره سر و کله شان پیدا شد.
آفتاب کمرنگی همه جا پخش شده بود که سر و صدای وسیله های نارنجی رنگ، در محوطه پیچید.
جوانی که قرار بود چند روز دیگر عروسی کند پشت یکی از وسیله ها نشسته بود و در پایین پای من، خاکها را از این سمت دره به آنسوی دره می برد.
خورشید به وسطهای آسمان رسیده بود که حس کردم که دیگر نمی توانم تعادلم را حفظ کنم.
برف لعنتی که در حال آب شدن بود با لرزشی که حرکت وسیله ی نارنجی رنگ ایجاد می کرد، باعث شده بود که هر لحظه به سمت پایین کشیده شوم.
شروع به فریاد زدن کردم .......
اما فریادم، در لابه لای صدای وحشتناک وسیله ای که به جلو و عقب حرکت می کرد گم می شد . و به گوش جوانی که خیلی دوستش داشتم نمی رسید.
مردی هم که روی بلندی آنسوی دره نشسته بود و با اشاره دست، جوان را راهنمایی می کرد متوجه نبود و صدایم را نمی شنید.
در عین ناامیدی تلاش کردم که جلوی سقوطم را بگیرم.
نتوانستم .
وقتی دیگر برایم مسلم شد که نمی توانم... وحشت زده چشمهایم را بستم.
برای لحظه ای سکوت همه جا را فرا گرفت.
انگار همه چیز از جای خود کنده می شد .و سمت بی نهایتی که آنرا درک نمی کردم ، سقوط می کرد .
با ترس و وحشت چشمهایم را باز کردم.
آه خدای من، درست روی شکم دوستم افتاده بودم....
خونی که از اندام جوان فواره می زد، مثل آتشفشانهای درونم ، بدنم را می سوزاند. و صدای فریادهایی که از اطراف به گوش می رسید، توان هر گونه حرکتی را از من سلب کرده بود .
21
خانم خوشحال و خندان از مسافرت برگشته بود.
تو چشمهایش برق عجیبی می درخشید.انگار تصمیم گرفته بود حرفهایی را که آن روز با مرد غریبه می زدند به مرحله ی عمل در بیاورد.
چندین بار از پله ها بالا رفت و پایین آمد. بعد روی کاناپه دراز کشید و کلفت خانه را صدا زد .
کلفت، در حالی که رنگش به زردی گراییده بود وارد اتاق شد. کنار کاناپه روی زمین نشست و شروع به ماساژ دادن پاهای خانم کرد . خانم ناله می کرد . عشوه می آمد و زن جوان که عرق از سر و رویش می بارید هم چنان مشغول ماساژ دادن پاهای خانم بود.
خورشید در حال غروب کردن بود و پیرمرد باغبان که گوشه ای چمپاتمه زده بود ، نقطه ای دور دست را می پایید .
22
...وقتی، برادرهایش، ضجه کنان از راه رسیدند.آرزو کردم که ای کاش زمین دهان باز می کرد و مرا در خود جا می داد.
احساس شرمساری مثل خوره اندامم را می خراشید.
عده ی زیادی همراه برادرهایش آمده بودند. همه گریه می کردند و ضجه می زدند.
یکی از برادرهایش، قبل از رسیدن به جنازه ،دستش را روی کمر گذاشت و همانجا روی زمین نشست.
شکستگی را می شد در تمام اندامش دید .
همانطور که نشسته بود بارها زیر لب تکرار کرد : جواب مادرا چی بدم ........
بقیه برادر ها، روی جنازه افتاده بودند و شیون می کردند ........
کم کم مردمی که همراه آنهاآمده بودند برادر ها را از روی جنازه بلند کردند. یکی یکی در ماشینها نشاندند. جنازه را هم سوار یکی از ماشینها کردند و آهسته به راه افتادند.
در سکوتی که همه جا را فرا گرفته بود صدای برادرهایم را از دور می شنیدم که در فراغم مویه می کردند. اما من خود را از یاد برده بودم و برادر هایم را، و دردهایی که انتظارم را می کشیدند .
23
بچه ها را فرستاده بودند خارج ..... خودشان نیز همه اش تو هوای آنجا ها بودند. ولی دل کندن از مال و منالی که فراهم کرده بودند و ثروت باد آورده ای که روز به روز بیشتر می شد، مشکل بود. بعضی وقتها هم که از خیابانهای دور دست صداهایی به گوش می رسید آقا و خانم اخمهایشان را در هم می کشیدند و شروع به مشروب خوردن می کردند.
آقا می گفت : این ارازل و اوباش از جان مردم چی می خوان ..............
و خانم ادامه می داد : دولت باید محکمتر جلوی اینها بایستد ....... اما نمی دانم آن صدا ها چه خاصیتی داشت که همیشه باعث دعوای آقا و خانم می شد. و در این دعواها،چیزی را برای هم باقی نمی گذاشتند.
تازگی ها هم که دیگر خانم حوصله ی دعوا کردن نداشت و پشت سر هم تکرار می کرد : حالم خوب نیست .......
.فقط وقتی آقا در مسافرت بود حال خانم خوب می شد .
24
...تنها کف دره افتاده بودم و گریه می کردم.
دیگر برادرهایم را هم نمی دیدم . چون از شرمساری قدرت اینکه سرم را بلند کنم نداشتم. اما صدای هق هق گریه ی آنها هنوز هم شنیده می شد.
چند روز بود که کسی آن طرفها پیدا نشده بود. برفها دیگرآب شده بودند . وآفتاب کمرنگی کف دره را رنگ انداخته بود.
ولی باز هم گاه گاهی از سوی درختی که آن دور ها بود، صدای خنده های وحشیانه ای به گوش می رسید .
25.
خانم این روزها، خیلی بد اخلاق شده بود. و در ملاقاتهایی که دور از چشم آقا با مرد غریبه داشت نقشه هایی را طرح می کردند. که اگر اجرا می شد، شاید کمی از غمهایم را کم می کرد . صداهایی که از خیابانهای دور به گوش می رسید روز به روز زیاد تر می شد.
تازگی ها، شبها هم آقا و خانم از شر آن صداها راحتی نداشتند. .چون شبها وقتی صداها بلند می شد آقا و خانم بارها و بارها از پله ها پایین می آمدند و دوباره بالا می رفتند.
بطور کلی یک نوع سر در گمی در حرکاتشان مشاهده می شد که قبلا ندیده بودم.
اما از وقتی صداها زیاد تر شده بود. دیگر پیرمرد باغبان گوشه ای چمباته نمی زد و به نقطه ای دور دست خیره نمی شد.
با جدیت هر چه تمام تر، گلها را آب می داد. و علفهای هرز را با خشونتی که قبلا در او ندیده بودم، از لابلای گلها می کند و در سطل زباله می انداخت .
26
...دوباره دور و برم شلوغ شده بود و صداهای وحشتناک وسیله هایی که از نو راه افتاده بودند گوش خراش بود.
یکی از آنها یی که همیشه زیر آن درخت دور می نشست و می خندید. روی یکی از بلندی ها ایستاده بود و با دست به من اشاره می کرد.
دوست دیگرم در حالی که سیاه پوش بود با وسیله نارنجی رنگش به من نزدیک و نزدیکتر شد.
گوشه ای از اندام وسیله اش را روی بدنم گذاشت و ....... بعد کشیده شدن روی خاکها بود و گم شدن در میان دود و غبار .... ودیگر هیچ ...
27
آقا مدتی بود که دیگر از خانه بیرون نمی رفت.
می گفت: شهر نا امن است...
خانم ناراحت از اینکه مجبور بود در خانه بماند.
حالا دیگر جلسه های خانگی زیادتر شده بود. اما بر خلاف سابق آهسته می آمدند. ساعتها دور هم می نشستند. مشروب می نوشیدند و سیگار می کشیدند و به همه کس و همه چیز فحش می دادند. و آرام می رفتند.
آقا می گفت : من اگر به جای شاه بودم دستور می دادم مثل آن دفعه همه را به دریاچه ی قم بریزند...
و خانم که برق غضب در چشمهایش می درخشید خشم آگین از پله ها بالا می رفت.
کلفت خانه دیگر سرکار نمی آمد.
وضع خانه، مثل حالت های درونی افرادی که آنجا جمع می شدند آشفته بود .
28
...همانطور که به وسیله ای سوارم کرده بودند از کوهها و دره ها ی زیادی گذشتم.
در راه، برادر هایم را می دیدم که سوار بر وسیله هایی، هر کدام را به سویی می بردند.
در طول مسیر نیز بارها اندام قطعه قطعه شده ی برادر هایم را دیدم که کنا رجاده افتاده بودند و لکه های خونی که روی اندامشان بود هر لحظه داغم را تازه تر می کرد.
دیگر نمی توانستم گریه کنم.
یاد آن صبح برفی زمستان، بغض سنگینی را همراه با شرمساری در تمام وجودم انباشنه بود.
وارد محوطه ی وسیعی شدم که تعداد زیادی از برادرهایم را روی هم چیده بودند. برای لحظه ای احساس خوشحالی کردم. اما برادرهایم حتی نیم نگاهی به من نینداختند.
انگار نه انگار که من هم یکی از آنها هستم. شاید هم احساس را در آنها کشته بودند.
یکی از همان هایی که همیشه زیر سایه ی آن درخت دور می نشست، همانجا ایستاده بود. سر اندر پایم را بر انداز کرد. لبخندی لبهای بی قواره اش را از هم باز کرد. با دست به مرد ژنده پوشی که عرق از سر و رویش می ریخت اشاره کرد و گوشه ای را نشان داد.
مرد ژنده پوش، با دکمه های وسیله ای که در دستش بود مرا از جا بلند کرد و گوشه ای روی یکی از برادر هایم گذاشت.
از ناراحتی و خشم در حال منفجر شدن بودم.
اما هیچ کاری نمی توانستم انجام دهم .
29
آقا ممنوع الخروج شده بود. خانم هم به بهانه ی دیدن بچه ها تصمیم گرفته بود که به خارج برود.
اما آقا که از جریان خبر داشت موافقت نمی کرد. و همین باعث شده بود که هر روز جنگ و گریز با شدت بیشتری ادامه داشته باشد.
مرد غریبه هر چند روز یکبار، به بهانه های مختلف به دیدن آقا می آمد و با هم راجع به وضع دولت و مرد م و اینکه همه سرو صداها به زودی تمام می شود صحبت می کردند. بعد هم برای قدم زدن با خانم به باغ می رفتند. و آقا هم که حوصله نداشت روی کاناپه لم می داد و مشروبش را می نوشید .
30
...بعد از مدتها دوبارههمان مرد ژنده پوش، با دکمه های وسیله ای که همیشه همراهش بود از جا بلندم کرد. برای لحظه ای خوشحال شدم. اما وقتی نگاهم به جایی افتاد که برادر هایم را ریز ریز می کردند. وحشت زده نگاهم را به سمت دیگر دوختم.
از خیابان روبرو، جمعیت زیادی، در حالیکه مشت هایشان را گره کرده بودند، فریاد زنان از مقابل چشمانم عبور می کردند. و دور ترها دودهای سیاه رنگی در بیشتر نقاط آسمان دیده می شد .
31
اولین بار بود که می دیدم پیرمرد باغبان وارد اتاق می شود.
لحظه ای دم در ایستاده و کنجکاوانه اطراف و جوانب را نگاه کرد. سری تکان داد و نزدیک پنجره رفت.
باغ انگار در آفتاب بعد از ظهر پاییزی به خواب رفته بود.
برگهای قهوه ای و زرد، کف خیابانهای باغ را پوشانیده بود. پیرمرد آهی کشید. برگشت و به دیوا رتکیه داد. درست روبه روی من ایستاده بود. خوب نگاهش کردم. می شناختمش...
سالها بود که می شناختمش... هر چند که خیلی پیر شده بود. ولی حالت چشمهایش، درخشندگی خاصی داشت.
بر خلاف آن روز که دم در باغ دیدمش ......
به سمت ویترین آمد. وقتی چشمش به من افتاد لبخندی لبهای چروکیده اش را از هم باز کرد.
دستی روی من کشید. و دوباره سرش را تکان داد . دستمالی از جیبش بیرون آورد. گرد و خاکی که رویم نشسته بود پاک کرد. و به سمت دیگر ویترین رفت. از پشت ویترین می دیدمش .... نزدیک پله های شیشه ای لحظه ای ایستاد. بعد آهسته آهسته از پله ها بالا رفت.
از دور دست ها آوایی به گوش می رسید. که با صدایی شبیه رعد و برق در هم می آمیخت .
32
...وقتی به قطعات کوچکتری تبدیلم کردند. دستگاه برای لحظه ای از کار افتاد. ناگهان فریاد گوشخراش جوانی که برای راه اندازی دستگاه تلاش می کرد در محوطه پیچید .
کارگر ها، وحشت زده به سمت جوان دویدند....
دقایقی بعد جوان را، همراه با دست قطع شده اش از محوطه خارج کردند...
ساعتی بعد، قطعات اندامم را گوشه ای کنار هم چیدند.
خون تازه ی جوان، با خونی که از آن صبح برفی بر اندامم مانده بود، ترکیب نا خوشایندی به وجود آورده بود که هر بیننده ی صاحبدلی را مشمئز می کرد .
33
اولین برف زمستانی، باغ را سپید پوش کرده بود.
آقا چند روز می شد که دیگر صورتش را اصلاح نمی کرد. خانم هم وقتی می خواست از خانه خارج شود، چادرش را همراه می برد.
دیگر از مهمانی ها خبری نبود .
از مهمان ها، فقط مرد غریبه یواشکی می آمد. با خانم گوشه ای می نشستند و سا عتها صحبت می کردند.
آقا هم که انگار، زمستان عمرش فرا رسیده بود ،کنجی می نشست . مشروب می خورد. و با خشم، خانم و مرد غریبه را نگاه می کرد.
پیرمرد باغبان، شبها به پشت بام خانه اش که آنسوی باغ واقع شده بود می رفت. و صداهای دور دست را بارها و بارها تکرار می کرد.
آقا و خانم هم که پشت پنجره ایستاده بودند با وحشت پیرمرد را نگاه می کردند
34
...از اندامم فقط گوشهایم مانده بود و چشمهایم .... با لکه های خونی که به رنگ ارغوانی در آمده بودند.
ولی هنوز مثل اینکه ماجرا ادامه داشت.
وقتی با دستگاه کوچکی برای تراشیدن به جانم افتادند. چنان دردخارج از تصوری در چشمهایم فرو می رفت که هر لحظه آرزوی مرگ می کردم. ولی آنها دست بردار نبودند. و برای پاک کردن لکه های خون، مدام تراشم می دادند .
اما لکه های خون، مثل اینکه خیال پاک شدن نداشتند .چون هر چه بیشتر می تراشیدند. رنگ ارغوانی خونها، شفاف تر می شد.
بعد به نظرشان آمد که اینجوری قشنگ تر است.
پس دست از سرم برداشتند.
حالا دیگر، به صورت یک صراحی، که دسته ای که بر گردنش آویزان بود، در آمده بودم.
یکی از همان هایی که زیر آن درخت دور می نشست و می خندید به دیدنم آمد.
خوب نگاهم کرد.
بعد بلندم کرد و پشت شیشه ی فروشگاه بزرگی که آنسوی محوطه قرار داشت به نمایش گذاشت .
35
خانم، با مرد غریبه، روی کاناپه نشسته بودند و صحبت می کردند. آقا هم گوشه ی سالن روی مبل نشسته بود و روزنامه ای را که در صفحه ی اولش با خط درشت نوشته شده بود ( شاه رفت ) مطالعه می کرد.
صدای فشردن دندان هایش را بر هم می شنیدم و خشمی که درونش را می خراشید از چهره اش پیدا بود .
خانم با مرد غریبه دل دل داده بودند و قلوه گرفته بودند.
صدای خندیدنشان، آقا را متوجه آنها کرد.
در یک لحظه از جا پرید.
خشم آگین در حالیکه موهای سرش سیخ شده بودند فریاد زد : بی همه چیزا .....
قبل از اینکه مرد غریبه کاری بکند، گلویش در میان دستان نیرومند آقا به دام افتاده بود.
خانم ،وحشت زده از روی کاناپه بلند شد. عقب عقب از آقا و مرد غریبه دور شد. نزدیک ویترین ایستاد.
مرد غریبه از سر ناامیدی، دست و پا می زد .
آقا در حالیکه می غرید با شدت هر چه تمام تر گلوی مرد را می فشرد. خانم همانطور که به صحنه نگاه می کرد دستش را از پشت سر به حرکت در آورد.
لحظه ای بعد پوست لطیفش را روی بدنم حس کردم.
دست مرا در دست گرفت. و به آهستگی، از پشت سر، به آقا نزدیک شد.
صدای خس خس نفس مرد غریبه،به وضوح شنیده می شد.
خانم، مرا سر دست بلند کرد. و با شدت و خشم هر چه تمام تر، برفرق آقا کوبید.
آقا گلوی مرد غریبه را رها کرد. و تلو تلو خوران پای کاناپه افتاد. خانم، وحشت زده به سمت پنجره دوید.
با شدت پنجره را باز کرد.
شیشه های شکسته ی پنجره به اطراف پراکنده شد. و نسیم خنکی از چهار چوب پنجره درون اتاق ریخت.
خانم عرق ریزان سرش را از پنجره بیرون برد. نفس عمیقی کشید و مرا به آهستگی لب پنجره گذاشت .
سپس پیش مرد غریبه که رنگش به شدت پریده بود، برگشت . بیرون، هوا ابری بود و دانه های ریز برف، رقص کنان درفضای باغ می چرخیدند.
36
...در یک روز آفتابی، وسیله ای بسیار شیک، جلوی فروشکاه ایستاد.
آقا و خانمی از آن پیاده شدند. و سلانه سلانه از پله های فروشکاه بالا آمدند.
فروشنده از جلوی پایشان بلند شد و تعظیم کنان به استقبال آنها رفت.
آقا و خانم چندین بار در فروشگاه چرخیدند و اشیای چیده شده در قفسه ها را بر انداز کردند. بعد نزدیک من آمدند.
خانم گفت : نگاه کن ..... عجب لکه های ارغوانی قشنگی ..... آقا با سر تایید کرد ......
.بعد فروشنده، مرا کادو پیچ کرد وداخل وسیله ی آنها گذاشت.
از خیابانها که می گذشتم صدای فریاد مردمی که مشتهایشان را گره کرده بودند به گوش می رسید.
آقا با فشار دادن دکمه ای شیشه ها را بالا برد تا صدای فریادهای مردم را نشنوند .
کم کم خیابانهای شلوغ را پشت سر گذاشتند. در خیابانهای خلوت و وسیع به حرکت ادامه دادند.
در خیابانی که درختهایش سر به فلک کشیده بودند، توقف کردند.
آقا چندین بار بوق را به صدا در آورد.
در بزرگی باز شد. پیر مرد تعظیم کنان گوشه ای ایستاد تا وسیله ی آقا و خانم وارد شود.
قیافه ی پژمرده ی پیر مرد آشنا بود. و لبخندش که معلوم بود از روی اجبار است .
37
بعد ازسالها دوباره احساس خوشحالی می کردم.
خون داغی که روی اندام کوچکم پاشیده شده بود چنان جریان شتاب آلودی در رگهایم به وجود آورده بود که می خواستم پرواز کنم .
آقا همانطور که در خون خود غلت می زد لحظه ای با خشم نگاهم کرد. بعد چشمهایش را روی هم گذاشت و برای همیشه خاموش شد.
لبخندی تمام اندامم را فرا گرفت.
ولی هنوز تا خندیدن فاصله ی زیادی داشتم .
کم کم رنگ و روی مرد غریبه بر اثر نوازشهای خانم به حالت اول برگشت.
لیوان مشروبی را که خانم برایش ریخته بود بالا کشید و روی کاناپه کنار خانم نشست.
جسد آقا همانطور کف اتاق افتاده بود.
خون خونم را می خورد.
خانم رو به مرد غریبه کرد و گفت : حالا چکار کنیم ؟......
مرد گفت : باید جسد را از اینجا خارج کنیم ....... بعد ادامه داد : این روزها وضع مملکت شلوغ است ... کسی به کسی نیست ...... بعد تصمیم گرفتند جسد را به بیابانهای اطراف ببرند و سر به نیست کنند.
مرد غریبه از جا بلند شد و و برای آوردن ماشین از اتاق بیرون رفت ....
لحظاتی بعد زیر پنجره ایستاده بود و اطراف را نگاه می کرد.
پیرمرد باغبان، برای خرید از باغ بیرون رفته بود.
باید کاری می کردم. شایددوباره فرصتی پیش نمی آمد.
برای عملی که از مدتها پیش تصمیم آنرا گرفته بودم بهترین فرصت بود.
باید انتقام تمام برادرهایم را از اینها می گرفتم.
به یاد آن صبح برفی افتادم و به فریادهای گوش خراش جوان کارگر فکر کردم . بعد به آواهایی که از دور دست شنیده می شد گوش فرا می دادم.
اندام قطعه قطعه شده ی برادر هایم از جلوی چشمانم رژه می رفتند...
همانطور که لب پنجره نشسته بودم، با تمام توان به خود فشار آوردم. مثل اینکه به لب پنجره نزدیکتر می شدم. امیدوارانه بیشتر تلاش کردم . عرق از سرو رویم می ریخت.
بغض و نفرت سالهای سال را، در اندام کوچکم متمرکز کردم. حالادیگر صداهای دور دست به وضوح شنیده می شد.
مرد غریبه تصمیم به حرکت گرفته بود که با خشم هر چه تمام تر خود را به پایین پرتاب کردم.
درست روی سرش پایین آمدم ....
تنها یک آه بود و خونی که فواره می زد و دیگر هیچ .....
اندام قطعه قطعه شده ام را ، برادر هایم، سنگهای کف ایوان، در بر گرفته بودند و غمگنانه اشک می ریختند.
اما من خوشحال بودم.
و با چشمهایم که هنوز هم می دیدند، باغ را نگاه کردم.
بارش برف ادامه داشت و آرام آرام باغ را سپید پوش می کرد.
به بالا نگاه کردم.
خانم، وحشت زده از پنجره پایین را نگاه می کرد.
وقتی مرد غریبه با صورت روی کف ایوان افتاد. خانم مثل دیوانه ها شروع به فریاد زدن کرد.
صدای فریاد های دیوانه وارش از پنجره درون باغ می ریخت و همراه با نسیمی که در باغ جریان داشت، در لابه لای فریادهایی که از پشت دیوارهای باغ به گوش می رسید، گم می شد.
نگاهش کردم. و منتظر آخرین پرده ی این نمایشنامه ی هیجان انگیز ماندم .....
وقتی خانم خود را با سر از پنجره به پایین پرتاب کرد.آرامش عجیبی در خود احساس کردم.
انگار بار سنگینی را از روی شانه هایم برداشته اند.
آنگاه در باغ باز شد.
پیرمرد در جلو، و مردم خشمگین، در حالی که مشتهایشان را گره کرده بودند دنبال پیرمرد وارد باغ شدند.
با صدای بلند خندیدم.
برادرهایم، برای لحظه ای ساکت شدند.
ومن با خیال راحت، برای همیشه به خواب رفتم .
بهــــــــار سال 1370 : شهر نیمه ور ـ
| ادامه مطلب ... |
عصرگلادیاتورهای نه چندان مدرن

آدم هایی که سن و سالی دارند ...فیلم های گلاذیاتوری سالهای
دور را خوب به خاطر دارند.
استادیومی مملو از جمعیت، یکپا رچه شور و هیجان...
ودر میا نه ی میدان،انسان و حیوان ،در جدا لی نا برا بر...
وا وج هیجان،د ر رویا رویی ا نسان با ا نسان...
وزمان ا نفجا ر هیجان،فرو رفتن نیزه یا شمشیر ،در سینه ی هما
ورد مغلوب میدان...
وسپس عشوه های زنی ا ز جنس ا ز ما بهترا ن،پرنسی ،شاهزاده ای!!!
رو به سوی قهرمان خون آ لود میدا ن ،
که حا لا با لای جنا زه ی رقیب خود ا یستاده ا ست....
...زهر خندی بر لب... با دغدغه ی فردا یی که دیر نیست،در دل....
وحس سرد دشنه ای که بر سینه اش خواهد نشست.
..............................................................................
| ادامه مطلب ... |
فصل یازدهم از رمان در حات تالیف(رویای همیشه پنهان)
1
چشمهایش را بسته بودند .
هم چنین دستهایش را از پشت ....
از تعداد زیادی پله بالا رفتند.
سپس پایین آمدند.
تا بیست و چهار تا را شمرد .
بعد با خود گفت: باید رهایش کرد.
رهایش کرد .
مثل خیلی از حساب و کتاب های دیگر...
این همه سال که شمرده بود .چه گلی به سر عالم زده بود ؟
می گفت :تا چهارده روز را بشمر ... وشمرده بود . بی هیچ تفاوتی ....
...آه مثل یک رنگین کمان نصفه نیمه ...در هم برهم ...
نگاهش را دزدید .
مدتها بود دیگر حوصله ی این کارها را نداشت .
صدای رعد و برق از دور دستها به گوش می رسید .
و صدای هیاهوی باد .....
انگار باد از چهار سو می وزید .
غوغایی بر پا بود . غوغا هایی ...
شاید باران هم می بارید .کسی چه می دانست .
از وسط سالن فرودگاه تا بالا و پایین رفتن از این پله ها .....
مادرش گفته بود: باید بری سفر.....
و او رفته بود .
از خود تا بی نهایت...
خود رارها کرده بود. در باورهای قدیمی که یک عمر فراموششان کرده بود .
آنها را دیده بود .
حالا مدتها بود که دیگر با چشمهای مادرش می دید .
مدام آنها را دیده بود.
با آن ها حرف زده بود . با زبان مادرش .....
در قصه هایی که از سالها ی دور ، از لابلای لا لایی های مادرش به یاد می آورد .
چگونه دلش آمده بود این همه سال فراموششان کند .؟
مگر فرا مو ششان کرده بود ؟
بعضی وقت ها در تاریکی شب می آمدند .وگاهی هم در روشنایی روز ...وزمانی هم در فاصله ای که ....
تشخیص دادن بعضی از حالت ها برایش واقعا” سخت شده بود.
در لحظه ای فراموش شده ، در دورترین جایی که می شناخت، با خود گفته بود : حالا باید برای همیشه پدر ها را فراموش کرد .
این را انگار در تاریکی کسی مدام تکرار می کرد .
شاید مادرها بهتر بتوانند ....
این کار را کرده بود .و چه راحت هم ...
مادر بزرگ مادریش،آنطور که آن سالها مادرش گفته بود ....
دوباره پا به پایشان از جاده های پیچ در پیچ گذشته بود.
با کاروانی از کاروان هایی که مدام در راه بودند .
شب یا روز ؟مگر فرقی هم می کرد .؟
شاید هم در روشنایی یک صبح آشنا ، یا در شبی تاریک ودور از ذهن ، وقتی کاروان از کنار باغی که می شناخت ، می گذشت.
به میوه ی درخت ممنوعه ، دوباره دست زده بود.
انگار بارها و بارها در زمانهایی که نمی توانست تاریخ آنها را تشخیص بدهد از این راه ها گذشته بود و همین کارها را انجام داده بود ....
کوچه باغ های تجریش ،حالا درست شکل فیلم هایی شده بود که خانم دلکش در آن آواز کوچه باغی می خواند :...........
معلمت همه شوخی و دلبری آموخت .. جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت .........همه قبیله ی من عالمان دین بودند....
مرا معلم عشق تو شاعری آموخت .....
تکرار تاریخ بود. در حال و هوایی دیگر .....
مگر فرقی هم می کرد .؟
:بگذار آنها هر چه می خواهند بگویند. یک نفر از یک جایی می گفت .
:آنها ،آنها ،آنها......
از بس آنها ، از آنها برایش گفته بود ند دیگر داشت حوصله اش سر می رفت . ودر همان حال عاشقانه ترین رویاهایی را که می شناخت انگار درست روبرویش قد علم می کردند .
مثل شمشادهایی که سایه هایشان را می شناخت ..در عصر جمعه ی موعود ملموس ودر عین حال دور و دست نیافتنی ....آنسوی باغهایی که می شناخت ایستاده بود .با موهایی پریشان در باد ،کوزه ای گلین در دست ...لبخندی شیرین بر لب ... ونگاهی منتظر بر راه ...............................................................................
در روشناییهای به وجود آمده در پیرامونش، حالا دیگر رانده شدن آدم از بهشت فاجعه نبود .
حرکتی بود در مسیر الهی به سمت تکامل ....
تکاملی که شاید سالهای سال از آدم دریغ شده بود .
چه کسی دریغ کرده بود ؟
یک جایی خوانده بود . حالا کجا ؟... به یاد نمی آورد .
شاید روی پیشانی آدم ها ... قبل از اینکه پیشانی بند هایی این چنینی مد شده باشد .
اسبی سپید ،در سپیده دمی که از راه می رسید ..... همراه با سواری غرق در نور ...بی هیچ سلاحی ...لبخندی برلب وسلامی در دست از جنس شعری که آسمان در مسیر ابر ها می نوشت .
(اسم اعظم، نشانه های راه را، در قدم ها حک می کند) صدایی از جایی ، زمینی یا آسمانی .... برای چندمین بار از ذهنش گذشت :مگر فرقی هم می کند؟
یک نفر یک روز در جایی به او گفته بود :.....................حالا یادش نمی آمد .
آنرا حس می کرد .
به وضوح می دید . اما نمی توانست بیان کند .
بعد از خود پرسید :اگر آن اتفاق نمی افتاد چی می شد .؟
مجسم کردن دنیا یی ساخته شده ،طبق فرمولی از پیش برنامه ریزی شده ، حسابی آزارش می داد.
می خواست ادامه داشته باشد .؟
با تمام فرمولهای شناخته شده.....سرگردان بین خواستن و توانستن ........... رفتن ،رسیدن یا نرسیدن ...
هیچ نوع زیبایی در آن ندید .
گله هایی سپرده شده دست چوپانی گیرم عادل .....عاقل...
بین عقل وعدالت هیچ رابطه ای نتوانست پیدا کند .
حافظ هفتصد سال پیش گفته بود :
پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت ـ ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم ....
یعنی باید به اینجا می رسید ، تا معما حل می شد .؟
در عین دردمندی خنده اش گرفت .
این روزها خندیدن برایش ساده تر شده بود .مثل خیلی از کارهای دیگر ...
امر به معروف انگار در تمام لحظه ها جاری بود .
از منکر اصلا”خبری نبود.
واز محرمات............. سایه های محوی از .................... ...
سپس بی هیچ لبخندی خندید .
ترد و شکننده ....مثل باورهایش در دنیایی که از پدر به ارث برده بود .
در زیر آواری از ایده آلهایی که حالا روز به روز از او دور و دورتر می شدند .
مثل روشنایی روز بر فراز چوبه ی دار ... در میدانی از میدانها ....
:سلمان فارسی ،بعد از پیامبر چه کار کرده بود .؟
...چرا هنوز هم، در فاصله ی همه ی شهرهای عالم می شود صدای گامهایش را شنید .؟
اولین بار، دکتر با سلمان آشنایش کرده بود .
هم چنین با ایده آلهایی که حالا آنها را از خود دور می دید. جستجو گر روشنایی ها ... گریزنده از ظلمتی که دنیای پیرامونش را در خود فرو می برد .
پشت دیوارهایی که هر لحظه امکان فرو ریختنش وجود داشت .
حالا دکتر چکار می کرد .؟
بالاخره جنازه اش را آورده بودند یا نه ؟........و دوباره سلمان....
همه ی کتابهایی که در این رابطه خوانده بود از پاسخ به این سئوال ساده عاجز بودند .
سلمان فارسی بعد از ....؟
آیا دوباره به ایران بر گشته بود یا نه ...؟
در امپراطوری بزرگ... پیدا کردن یک شغل کوچک .....
یامثل ابوذر خود را در میان شنهای بیابان روزه گم کرده بود .؟
:پس استانداری مداین چی می شد .؟
یعنی این همه راه را رفته بود ، تا با استانداری مداین برگردد ؟
ولایتی از ولایت ها ...
هیچ وقت به این قسمت از تاریخ ، اعتماد نکرده بود .
چرا ؟
دلیل آنرا نمی دانست.
برادرهایش را به یاد می آورد وپدرش را ...و هم سنگرهایش را ...
روزنامه هارا ،عکسهای سیاه و سپید و رنگی را .....
وسپیده دم خاکستری آن روز در آن میدان نظامی را ....و رقصیدن در تراوش نور قبل از طلوع خورشید را ...
آیا قرآن هم خوانده بودند .؟
خان دایی می گفت :هر بازی ضوابط خاص خودش را دارد ... آدم های عاقل .........
از بس سرود شاهنشاهی را که می نواختند ، بلند شنیده می شد بقیه ی حرفهای خان دایی را نشنید . یا شنیده بود و فراموش کرده بود. .
هیچ به یاد نمی آورد .
حالا مثل اینکه آفتاب شده بود .
مادرش می گفت :دین چیزی نیست جز اصلاح رابطه ی انسان وخدا ... و اصلاح رابطه ی انسان با انسانها ...ودر این کار اکراه را جایی نیست ....
پس این دالانهای تو در تو ..........
.صدای سم اسبهای تازه نعل شده ،رطوبت های رنگین جاری بر روی خاک ...بر روی خاکها...
فریاد های وا مصیبتی که هنوز از لابلای دیوار ها به گوش می رسید.................... ؟
یونس از لا بلای مه به سمتش می آمد .
مثل این که دوباره از پله های آب انبار قدیمی ، در حال بالا آمدن بود .
رطوبت و خنکای دلچسب آنرا که با بویی از جنس گل یاس به هم آمیخته بود به یاد می آورد .
کوچه باغی لبریز از بوی گل یاس.... دیوارها پوشیده از گل یاس ...مشتاق دیدن یاسمن ها .......بی هیچ شباهتی به کوچه باغ های تجریش ....
: چرا این ریختی شده بود ؟یونس را می گفت .
یکی از دستهایش مثل بال کبوتر...
ودست دیگرش انگار در روشنایی آفتاب گم می شد .
چشمهایش جایی را نگاه می کرد . و پاهایش خیلی دور تر از او ...........
شاید کسی چشمهایش را باز کرده بود .
روشنایی کمرنگی، وبعد انگار رستاخیزی از نور ...
دنیا تا این اندازه روشنایی داشت و او یک عمر دنبال روزنه ای از نور ........ به دل ظلمت زده تود . ؟
صدای گامهایی با هم عجین شده ...تا همیشه تا همه جا ....
(او) این جا وسط این معرکه چکار می کرد .؟
کوچه های لبریز از گل یاس را ،چه کسی با خود برده بود .؟
هنوز هم که موهایش را دم اسبی می بندد .
مگر از مدتها پیش ،این جور کارها یک نوع بی بند و باری محسوب نمی شود .
آنهم تو خونواده ی یک سردار ...
این حرکت ها نشانه ی چیست ؟
قطار قطار کاروان ،آدمها در رنگهای متفاوت ...
خسته و غبار آلود ... ولی سرشار از حرکت و جنب و جوش ...
یونس ، یونس ، یونس..............
ردیف جنازه ها ...مثل ردیف اتوبوسهای سفید رنگ اهدایی ایران خود رو به رژیم کافر بعثی ....پشت تپه ها ...زیر درختهای کنا ر ،یا ابریشم ...نزدیک چشمه ای که تنها صدایش را می توان شنید ...
میدان بهارستان، تا مدرسه ی رفاه ، انگار تبدیل به بیابانی برهوت شده بود.
با توفانی از شن، رنگ بنفش سیر ....وگردبادهایی درست شکل قیفهایی بزرگ که همه چیز را در خود فرو می برد .
آدم ها را، ماشین ها را ،سپس در فاصله ای بعید ،در لابه لای روشنایی و ظلمت رهایشان می کرد .آدمها را به سمتی و ماشین ها را سمتی دیگر ....
:یعنی او را هم این قیف عظیم در خود فرو برده بود .
از خود پرسید .
بعد بین جمعیت با کاروانیان راه افتاد.
بگذار دستها و پاها، همان طور ورم کرده باقی بمانند .
بگذار یونس لابلای مه دوباره گم شود .
پله های آب انبار مگر چند تا هستند .؟
موهای دم اسبی او، اگر خدا بخواهد ..........
رها شدن در باد ...بالای تپه ای که حالا برج ها، شانه به شانه ی هم آسمان را نگاه می کنند .
پرواز پرنده ای که دیگر نیست .آوازی که خوانده نمی شود .
دانشکده ی هنرهای زیبا ،موهای دم اسبی ...ساعت چهار بعد از ظهر روبروی سینمای مهتاب...................................دختر بچه ها دو قلو نیستند .؟
کالسکه را حتما" پدرش از سفر آورده ...سوغات سفر پاریس حالا در خیابان کاخ تهران ...
تا کوخ ها نباشند نشانی از کاخها نیست ...
میدان ونک ... حمام های سونا ، جکوزی ... استخر های آب گرم و سرد روی طبقه ی چهاردهم ....بعد از افطار تا سحر ... کله پاچه تو سرویسهای کریستال... بعد از دعای کمیل ... بعد از پیتزا ...بعد از خوابیدنی رویایی پشت دیوارهای باغ بهشت ....با رعایت کامل شرع..........................
تنها از روی حلیته ا لمتقین .... می شود درست تا پشت دروازه ها ی بهشت رفت.
... چه بهشتی ...با نهرهایی روان از شیر و عسل ...و حوریانی از جنس همه ی محرمات ...
راستی چرا نهایت ، همه ی متونهای مذهبی، به شکم وزیر شکم ختم می شوند.؟
پس چرا کسی در را باز نمی کند ؟
اشتباهی نیامده باشد ؟
این همه آدم ...؟
صفحه ی چندم نوشته بود ؟...
فصل چندم؟
بعد از چندین و چند چله نشینی ؟ .......................
یونس ،یونس،یونس....
آب انبار قدیمی حالا حالا ها با خنکاو رنگ بنفش سیر ش همه ی کارها را درست می کند .
الا گم شدن را ...
گم شدن ،گم شدن ،...لذتی رخوتناک در اوج درد ...
در کوچه پس کوچه هایی گم شده در دل تاریخ ،صبح ، بعد از ظهر ، نزدیک غروب آفتاب ،در سایه روشن هایی که انگار ، عصاره ی همه ی گمشدهای تاریخ را با خود همراه دارد .
ترد، شکننده ، از جنس باورهایی که شاید هیچ گاه به یقین تبدیل نمی شوند .
رها در بی نهایتی که معنای رسیدن نمی دهد .
:مگر امثال ما ،جز پیدا کردن و دوباره گم کردن ، کار دیگری هم بلدیم ...؟
این را گفت و خندید .
سپس همراه خنده ، با صدای بلند ادامه داد : چه اهمیتی دارد.؟.......
.صدایش می لرزید .
:رستاخیز در راه است .
در لابلای همهمه ها گفت .....
...درد اندازه ای دارد و زمانی ...
...حالا گیرم که این زمان یک مقداری طولانی باشد .تا ابد که ادامه ندارد .
: دلیلی ندارد که دیگر کاروانیان را خبر کند .
همان اندازه که یونس خبر داشته باشد و آب انبار قدیمی ، کافی ست .....
می گفت: شبهای چهارشنبه عروسی دارند .از راهای دور و نزدیک می آیند .با ساز و دهل وکمانچه ...می گفت تنها چیزی که ندارند خواننده ی آواز است.
مادر بزرگ مادریش ...مدتها با آنها زندگی کرده بود ............
یونس ،برفهایی که هنوز موقع باریدن ، رقص را فراموش نکرده اند. .
دانشکده ی هنرهای زیبا ... استاد بیانی ، با دنیایی از رنگ های شاد، سبیل های پر پشت و عصای چوب خیزران ...
نگاه کردن از پنجره ، به چنارهای بلند خیابان پاستور ...وقتی همه در حسرت خواب بعد از ظهر خمیازه می کشیدند .
هو هو هو ...رگه ای از درد تا بی نهایت آشنا وخودمانی ....سبز مایل به رنگ جهنم، کمی پایین تر ...قبل از رسیدن به در خروجی دانشگاه، رو به سمت دانشکده ی هنرهای زیبا ...عکس دسته جمعی در روز فارغ التحصیلی او .......وقتی برگ ها آهنگ سفر را ، خش و خش و خش ،برایت به ارمغان می آوردند .
دعای قبل از سفر را مادر از همه بهتر می خواند: اشهد ان لااله الالله وحده لاشریک له... له الملک وله الحمد بیده الخیر وهو
علی کل شی ء قدیر... الهم انی اعوذ بک من شر کل سبع ....... ................پدر که اصلا” مادام السفر بود .
اگر دوباره می شد بین شدن یانشدن ....یکی را انتخاب می کرد چقدر خوب بود .
رگباری و دو باره آتشفشانی خاموش ......
سلمان فارسی، از انقلاب چیزی می دانست .؟
یا اصلا” نخلستانهای مدینه ، در برابر انقلاب تاب مقاومت داشتند ؟.
سایه های سیاه متحرکی انگار دور خود می چرخیدند .
کجا دیده بود .؟
تو فیلم اودیسه ی دو هزار و یک ؟
یا شب نشینی در جهنم ؟
این استانلی کوبریک هم از چه چیزهایی که حرف نمی زد .
آ دم بودند ؟.یا میمونهایی آدم نما ... چرخنده گرد استوانه ای که تا چشم کار می کرد ادامه داشت .
بانی لیک گمشده ...؟
یا تعدادی ازنخلهای نخلستانهای مدینه ...؟
مدتهای زیاد ، گمشده های تاریخ را ، کنار هم چیده بود .
یکی دیگر از آنها را شناخت .
: آره خودش بود .
با همان ریش آنکارد شده و رنگ پریده ... و لبهایی که مدام می جنبیدند .
آنجا ایستاده بود .
در روشنایی فلق ،روی خط باریکی که درست در تیر رس دشمن قرار داشت .
مثل همیشه... همراه با بانگی از الله اکبر جاری شده بی هیچ صدایی روی لبها .................
بعد مثل همیشه ، تبدیل به لشگری شد . یک شکل و یک قیافه ...
همه شمشیرهای برانی در دست ... لباسهای سرخی بر تن ، سوار بر اسبهایی که تازه نعل شده بودند .
این جا کربلا بود .؟ یا یکی از جبهه های جنوب ؟
چه فرقی می کرد .؟
شاید از روی جنازه ها رد می شدند ؟ یا نمی شدند .
معمولا” که رد شده بودند .!!!!
استاد بیانی می گفت :آدم ها را باید در زمان ومکان و... سنجید .
یکی از شاعرها هم گفته بود :اگر می خواهی بدانی که مار حق دارد نیش می زند یا نه ،باید خود مار باشی ..............راستی مار شدن هم دنیایی دارد ....
اگر شلیک می شد .؟ اگر از روی جنازه ها رد می شدند .؟
آن دورهای دور ، هنوز جنازه ها روی زمین افتاده بودند .
منتظر چه بودند .؟
اسب ها را نعل می کردند ؟...کسی پرسید ؟
اینجا چکار می کرد . ؟.
مگر از این جا نرفته بود .؟
مگر قرار نگذاشته بودند که دیگر این جا ها آفتابی نشود.؟
عجب حرفی ... خود خواهی ها همین جوری شروع نمی شد .؟و دیکتاتوری ها ...؟
...چه قراری ؟ چه مداری ؟
...آخه تو چکاره ای ...؟
با خود گفت :امان از این قرار و مدارها ...
امان از این باید ها و نباید ها ...... دوباره به یونس رسید .
این بار در هزار سال پیش ... هزارها سال پیش ...قبل از تولد ...قبل از آفرینش، پیش از وقتی که از پنجره ی رو به شمال ، چنارهای خیابان پاستور را دیده باشد .
مگر با هم به این نتیجه نرسیده بودند که او و آدمهای مثل او دیگر نباید مصدر کاری باشند .؟
دست بردار ... پیاده شو با هم بریم ...اسماعیل آقا تیغ زن مگر یادت نمی آد .؟
آخرش هم این بایدها و نبایدها کار دستمان خواهد داد . که داده بود .
چه ساده همه ی قرار مدارها را به هم زده بودند .
چه کسی این کار را کرده بود .؟
یا چه کسانی ...؟
یک نفر زیر شانه اش را گرفت .
حرفی زد .
ودیگران هم ...
با چه زبانی صحبت می کردند ؟.
هیاهوی غریبی بود .
باد زبان خود را داشت .
دیوار زبان خود را و آنها هم .......
الفبای این زبان را کجا آموزش می دادند .؟
الف درست رنگ خون شده بود .
اصلا” مثل اینکه خون قطره قطره از آن می چکید .
مثل پشت خاکریزها ... مثل آن عصر جمعه ی برفی ...
سین ،لام و دوباره الف ......
خون، وخون .....خون
بعد میم ، دال ، ذال ... هر کدام به سمتی ....شناور در خونابه هایی که از لابه لای کلمات می ریخت .
ناگهان یاد سیمرغ افتاد. وکوه بلندی که همه ی جنازه ها را در سایه ی آن ردیف هم چیده بودند.
و اتو بوسهای سپید ایران خود رو...با حواله وبی حواله .........و سربازهای کم سن و سال عراقی ....وپیر مردهای ایرانی و تپه و تپه وتپه ... وشقایق های تازه سر از خاک در آورده ...و کاروانها و کاروانیان .....
باد بود یا چیزی شبیه آن ؟
هو هوی غریبی داشت .
از جایی می آمد آشنا ، همراه با چابک سوارانی از جنس روشنایی ... در جاده هایی از جاده ی ابریشم ،رها شده لابه لای کلمه هایی که با آدم به خشونت حرف می زدند .
الف مثل اعدام ،شین مثل شمشیر،ت مثل تفنگ،گاف مثل گلوله .............بی سیم پادگان بود ؟
یا تریبون دانشکده ی هنر های زیبا ...
چسبیده درست به سن تئاتر چارسو....
...گروهبان اکبری با چهار نفر از سربازان تحت امر این قرارگاه در ساعت دو هزار و صد روز جاری ، با پنج قبضه تفنگ کلاشینکوف، وتعدادزیادی فشنگ از نقطه ی صفر مرزی عبور کرده ،خود را به نیروهای دشمن تسلیم ......
مورس زبانی دارد گویا ...که بیشتر آدم ها آن را نمی فهمند .
کاش آنهایی که رمز گشایی می کردند ،کمی خوش سلیقه تر بودند.
چنار بود یا شمشاد؟
...رشته ای که در باد بازی می کرد چه رنگی داشت ؟
صدایش مثل صدای مورس بود یا نفیر گلوله ای که از تفنگ دوست شلیک می شد .؟
پشت درخت ارغنون ...روی تپه هایی که آبشاری پر صدا از آنسویشان جریان داشت .
صبح وقتی مه تازه خودش را از روی زمین جمع کرده بود . مادرش گفته بود :زودتر راه بیفت ... خرمشهر را گرفته اند .
واوکه فکر می کرد مدتها ست راه افتاده است ، راه افتاد .
احمدرا به زور از خواب بیدار کرده بود .
شب تا صبح نخوابیده بودند ... شبها تا صبح ...
مگر می شد خوابید .؟
قطار قطار کاروانی از شترها ... رها شده انگار در تمام بیابانها ی عالم ... در جستجوی دود گم شده ای زیر سقف خرابه ای از خرابه ها...
سفیران خود مختار انقلاب ،از این چادر به آن چادر ... از این قبیله به آن قبیله ... نصیحت گر ریش سفیدانی که نوه هایشان هم سن و سال آنها بودند .
هزار و چهارصد سال فاصله .........در جستجوی توضیح المسایلی که ...................
موءذن زاده ی اردبیلی بود که اذان می گفت .؟
یا گم کرده راه بیابان گردی که از کویر می آمد . ؟
برای رسیدن به دریا...جاده ساختن روی ماسه ها ........دنبال نشانه ها گم شدن ....
از سمت اقیانوس ، جاده ها را بشمارید .
یک ، دو ، سه ....
هیچ گاه نگذارید از چهارده تا بیشتر شود .
الله و اکبر ... الله و اکبر .......الله و اکبر....
طرح توبا اگر اجرا می شد ...؟
همه ی بیابانهای عالم تبدیل به باغ مینو می شد .
: باغ مینو ؟
خنده اش گرفت .
چرا هیچ سایه ای دیده نمی شد؟.
چه روزی بود که سایه ها گم می شدند .؟
تو قلعه ی فلک الافلاک،روی دیوار روبروی در پاسدارخانه نوشته بودند .
تو باغ فین، روی دیوار حمامی که امیر کبیر را کشته بودند نوشته بودند .
باید کسی را پیدا می کردند که خواندن آن خط ها را بلد باشد.
خط، میخی بود یا کوفی ؟
می گفتند :هر اتفاقی که تو دنیا می افتد زیر سر انگلیسی هاست ... حالا که آمریکا و اسرائیل هم اضافه شده بودند .
چرا فقط سایه ها ....؟
سایه ها را چه کسی دزدیده بود .؟
باید هر چه زودتر کسی را برای خواندن آن خط ها می آوردند.
حتی اگر ....
به خودش گفت یا آنها.؟
کسی جوابش را نداد .
خودش هم چیزی نمی دانست .
باد بود یا چیزی شبیه آن ...
هو هو می کرد .
آواز می خواند .
مثل نکیر و منکر در شب اول قبر ، به روایت حلیته المتقین... مدام سئوالهای سخت می پرسید .
شانه ی چپش مثل اینکه خیلی از شانه ی راستش سنگین تر شده بود .
چرا این طور ی بود .؟
ملایکه هایی که می گفتند می آیند ، شاید آمده بودند .؟
چرا همه شکل هم شده بودند . ؟
این آدمهایی که لباسهایشان به اندامشان زار می زد .
بچه ها،چرا لباسهای بزرگترها را پوشیده بودند .؟
تفنگ های بزرگترها راچرا برداشته بودند.؟
وبرای چه مدام حرفهای بزرگترها را تکرار می کردند .؟
محمودی ، اصلانیان ،مردی که سوار اسبی سپید با شتاب می آمد .در گرد و غبار ...در دود سپید و نارنجی رنگ خمپاره ها ....
مادرش پشت کرسی خطابه ، پدرش روی چوبه ی دار وبرادرهایش، با پیشانی بندهای روی پیشانی .......
سلمان پارسی ، که مدام غریبانه از این شهر به آن شهر ...در جستجوی چه چیزی ...؟
و آدم ها، که در همه حال کف می زدند . هورا می کشیدند . صلوات می فرستادند .و بعضی وقت ها هم مرگ مرگ گویان مشت هایشان را گره می کردند ....ودر همان حال در جستجوی زندگی خود را گم می کردند .
در جایی روی یک صندلی نشست .
یک نفر دستهایش راباز کرد .....
آنوقت حس کرد که دوباره با چشمانش می تواند ببیند.
دقایقی طو ل کشید تا به نور کمرنگ اتاقی که در آن نشسته بود عادت کرد .
باز کردن دستها و دیدن دنیایی که مدتها از آن دور شده بود.. ....
در کف دستهایش ، چشمهایش را دید .
و روی کاسه ی سرش،جایی که باید موها روییده باشند ، سرو هزار ساله ی کاشمر .... باز هم در حال بزرگ شدن بود .
مدتها بود که عادت کرده بود دیگر تعجب نکند .
تعجب هم نکرد .
سه نفر در اتاق بودند .که یکی از آنها اصلانیان بود .
با لبخندی کم رنگ روی لبها وتسبیحی بلند در دست...
دو نفر دیگر را نمی شناخت .
چرا ...آنی که کمی عقب تر ایستاده بود استاد بیانی نبود ...؟
سرش سوت کشید ....
این روزها همه ی آشناها خود را قایم می کردند . یا در شکل هایی ظاهر می شدند که او آ نها را نمی شناخت ..
ولی استاد بیانی...؟
اصلانیان گفت :می دونستم که یک روزی این جا همدیگر را می بینیم .
سپس مدتی زیر لب ورد خواند. بعد ادامه داد: ولی راستش را بخواهی از خدا پنهان نیست از تو هم پنهان نباشد ، این جوری فکر نمی کردم…
ته چشمان گود افتاده اش غمی گنگ را می شد تشخیص داد .از جنس دغدغه هایی که او هم یک عمر آنها را با خود حمل کرده بود .
چه بار سنگینی ...
برای اصلانیان غصه اش شد .
فکر می کرد حالا دیگر خودش این بار را زمین گذاشته است . پس این همه سنگینی روی شانه هایش برای چیست ....؟
مردی که حاجی اورا نمی شناخت به تایید اصلانیان گفت : چرا... اصلا” شک نکن ... این ها تو زمان جنگ هم بریده بودند ...من همون موقع هم گفته بودم اینها مرد این راه نیستند .
استاد بیانی گفت :..همیشه آرزوشون این بود ه که آمریکا دوباره برگردد .
حاجی نگاهش کرد . باید عادت می کرد که دیگر از هیچ چیزی تعجب نکند .........
دوباره قصد سفر کرد .
سعی کرد دعای قبل از سفر را به زبان مادرش بخواند .
نتوانست .
از پدرش هم که چیزی را به یاد نداشت .
مثل بچه ای که عروسکش را گرفته باشند. در میان هیاهوی سر سام آور آدم ها یی که برای بیشتر به دام انداختنش با هم مسابقه گذاشته بودند ، زار زار گریست .
برای خودش،برای پدرش ، برای برادرهایش ، برای یونسها ....اصلانیان ها و....
آنگاه هر چه را که در دل داشت و سالهای سال به خاطر مصلحت، یا هر چیز دیگر، در درون خود پنهان نگاه داشته بود.
با روشنی هر چه تمام تر بیان کرد ..........
این طور فکر می کرد .
سپس سبکبال، پشت سر هم جاهایی را که روی ورقه ها، علامت گذاشته بودند امضا کرد
| ادامه مطلب ... |
از این پس روزهای چهارشنبه هر هفته،یک خبر را ،
از زاویه ای دیگر خواهید دید.
لطفا" چهار شنبه ها را فراموش نکنید.
(پیش از اولین خبر)
مقدمه :
در طول تاریخ، از همه ی خوبی ها، (چه آدم های خوب چه اندیشه های خوب وچه اشیاء واجسام خوب ووو)بیشترین سو. استفا ده ها شده است.
واین سوء استفاده ها هم، یا مستقیما" توسط صاحبان اندیشه به وجود آمده،
یا اینکه یکی از ارکان اصلی سوء استفاده ها ، همین صاحبان فکر بوده اند.
که ما آنها را در این سیاه مشق ها ، صاحبان قلم وصاحبان بیان می نامیم ...که در نهایت، اکثریت قریب به اتفاق آنها ،مستقیم یا غیر مستقیم ،با نیت خیر یا شر ...در خدمت صاحبان قدرت یا ثروت بوده اند
که متاسفانه در بیشتر مواقع هم ، این صاحبان زر و زور ،آنچنان که باید و شاید، در مسیر خیر و صلاح خود وجامعه ای که در آن زندگی می کنند حرکت نکرده و حرکت هم نخواهند کرد .
با هیچکس هم تعارف نداریم ... جزء هیچ حزب و دسته و گروهی هم نیستیم ....مسلمانیم ، شیعه و ایرانی ...
برای ایجاد اوقات فراغتی هرچند کوچک، در عصر دلگیر دلتنگی ها ،برای خود و شما، وبرای اینکه به قول امروزی ها بتوانیم حالشو ببریم با هم مروری می کنیم بر محصول کارکرد طیفی از این صاحبان فکر که با یک مقدار تعامل می شود آن را به گروه های دیگر ومحصولات دیگر هم تسری داد.
با این تعاریف ،ما حد اقل با چهار گروه طرف هستیم.
دارندگان زر و زور و صاحبان قلم و بیان ...
که معمولا"این چهار گروه، محصول مشترکی دارند با آرمی از یک تثلیث ...
(خدا ،انسان ، و وطن... با تفاوت هایی در ظاهر این سه گانه ها درمواقعی...)
که اکثریت قریب به اتفاق آن جامعه ی خاص،نا چارباید مصرف کننده ی این
محصول باشند.
که در نهایت خوبی وبدی این فرآیند، بر کل جامعه تاثیر گذار خواهد بود تا جاییکه تاثیر مثبت،جامعه را به سوی سلامت،وخدای نکرده اثر منفی این تاثیرات ، اجتماع را به قهقرا ءخواهد برد .
شاید، ریز شدن در بعضی از خبرهای کوچک و بزرگ ،(که معولا"محصول عادی این کارخانه ی چهارگانه می باشد ) تجربه ی گرانبهایی را به ارمغان بیاورد.
که حذاقل آن می تواند درجه ای از هشیاری مارا ، به چهار گروه بالا تفهیم کند .
که این به نفع آنها و بیشتر از آن به نفع ماخواهد بود.
پس تا چهارشنبه ای دیگر، و اولین خبر ، سلام و خداحافظ .
نظرات ()